تبليغاتX
پاییز و دریا

می خواهی بروی؟

برو

رفتنت مرا نمی کشد

غمگین هم نمی کند!

من سال هاست اینجا

به انتظار مسافرم نشسته ام

و شما رهگذران را تسلی می بخشم.

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 16:58 توسط مهدی /


چوپان قصه ما دروغگو نبود،

او تنها بود و از فرط تنهایی فریاد گرگ سر میداد.

افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد

و همه در پی گرگ بودند

در این میان

فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 13:27 توسط مهدی /


و زمستان

ثانیه ثانیه نزدیک می شود

یادت نرود

اینجا کسی هست که

به اندازه تمام برگ های رقصان پاییز

برایت آرزوهای خوب دارد.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 0:1 توسط مهدی /


پاهای مرا دستبند بزن

و وارونه به سقف آویزان کن

تا برعکس ببینم خواب های کودکی ام را

رفتن ها را و آمدن ها را ...

یادم نرفته

عصری را كه عاشق شده بودم

و بادام های باغ را شكل چشم می دیدم.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 12:34 توسط مهدی /


روزگارا

که چنین سخت به من می نگری

باخبر باش که پِژمردن من آسان نیست

گرچه دلگیرم از دیروزم

گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند

لیک باور دارم دل خوشی ها کم نیست!

زندگی باید کرد

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 22:7 توسط مهدی /


دلمان خوش است که می نویسیم

و دیگران می خوانند و عده ای می گویند

آه چـه زیبا ...

و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند

دلمان خـوش است به لذت های کوتاه

به دروغ هایی که از راست بـودن قشنگ ترند

به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند

یا کسی عاشقمان شود.

با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم

و چه ساده می شکنیم

همه چیز را ... .

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 23:55 توسط مهدی /