تبليغاتX
پاییز و دریا
هرگز تو را فراموش نخواهم كرد, حتي اگر مرا از ياد ببري.

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد, چرا كه تو را دوست دارم ديوانه وار.

عاشقت شدم! چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم.

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي, و اگر تو نبودي هرگز عاشق نميشدم.

نه تو از عشق من دست ميكشي,

و نه قلب من, از عشقت روي گردان ميشود.

سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است!

و اگر با مژگانت اشاره اي كني, فرسنگها راه خواهم پيمود,

چرا كه شب عشق بسيار طولاني است و قلبم در آرزوي تو مي سوزد.

آنگاه كه از برابر ديدگانم دور شوي,

خورشيد وجودت پنهان مي گردد,

و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند, و به دنياي غريبي مي برند.

هميشه در قلبم حضور داري,

و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است.

تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام.

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط مهدی |


امشب غریبانه کوچه را گذشتم.

فردا شهر غریبی را سفر...

امروز تاریکتر از شب, فردا را نمیدانم.

دیروز را مانده ام,  امروزم نیامده,  فردا...!

تمام نوشته هایم خط خط,  قدم هایی است

که ناتوان, به سویت شتابزده می آیند.

ولی بی فایده از ندیدن تو,  کوچه را بر میگردند.

به امید فردایی که نمیدانم...

صدای برگشتنی زمزمه ی کوچه می شود,

دوباره,  سه باره, و چند باری شنیده

ولی دیده نه ...!

پژواک انتظار بود و بس!

انتظاری ترسناکتر از تنهایی شبهای بی شبگردی که

کابوسم می شدند.

دیگر تمام شدم!

سکوتی ممتد, انتهای کوچه فریادم میزند که بیا!

من می روم!

ولی کوچه بی پایان است!

غرق در بینهایتِ کوچه...

دیگر خودم را نمی یابم.

خدا نگهدارم!

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط مهدی |


من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم.

من بهار عشق را ديدم ولي باور نکردم

يک کلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم.

من زمقصدها پي مقصودهاي پوچ افتادم

تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم.

من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت.

بهارم رفت.

عشقم مرد.

يارم رفت.

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط مهدی |


غمگینم مثل درختی تنها در کنج کویر

مثل یک قاصدک اسیر در چنگال مرداب پیر

مثل یک دختر بچهء تنها که راه خانه را گم کرده

مثل بچه گنجشکی که از لانه اش افتاده پایین.

غمگینم مثل برگهای پاییزی که محکومند از شاخه جدا شوند

مثل چهرهء مادرم وقتی...!

غمگینم و انگار هیچ دستی نیست که مرا از غمهایم بگیرد

و انگار هیچ مرهمی نیست که بر زخم هایم آرامش بخشد.

و ...!

و « احساس میکنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد ».

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط مهدی |


میدانم فاصله ی ما زیاد شده،

اما نمیدانم تو دور شده ای یا من،

تو سفر کردی یا من جا ماندم،

تو تکرار کردی یا من...

ولی کاش !!

ولی کاش آینه ای داشتی،

و میدیدی کسی در پشت منظر نگاهت

هم آغوش خاک گشته،

و لحظه لحظه ی خاطرات بودنت را در این فاصله ها میگذارد

تا به تو نزدیک تر شود...

کاش میدانستی که کسی آمار قدمهایت را دارد...

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط مهدی |