تبليغاتX
پاییز و دریا
و آن زمان که عاشق می شوی,

و میدانی که عشقی هست,

و باور داری کسی که تو را دوست دارد,

و در آن شبهای سرد و یخبندان با تو میماند,

در آن لحظات میفهمی دوست داشتن چقدر زیباست.

و آن زمان که کسی در فراسوی خیال تو نیست

و تو تنهای تنها, در جاده های برهوت زندگی قدم میزنی

تنها اوست که به تو آرامش خیال میدهد.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط مهدی |


زیباست بخاطر تو زیستن،

و برای تو ماندن به پای تو مردن و به عشق تو سوختن.

و چه تلخ و غم انگیز است،

دور از تو بودن،

برای تو گریستن،

و به عشق و دنیای تو نرسیدن.

ای کاش می دانستی بدون تو،

مرگ گواراترین زندگیست.

بدون تو و به دور از دستهای مهربانت،

زندگی چه تلخ و ناشکیباست.

ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست!؟

ای کاش...

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط مهدی |


سالهاست نگاهم به قاب خالی در خشکیده است.

بی تو می خندم بی تو می گریم

بی تو خیس باران می شوم

و زورقی از جنس زمان

مرا به حضور بی انتهای تو نزدیک تر می کند.

سالهاست با تو بودن مرده است.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط مهدی |


درست یا غلط؟

نمیدانم!

دل من سالهاست که آموخته,

شکستنش را به سرعت لبخندی فراموش کند.

پا نخواهم داد به این کدورت خاموش,

که آبستن فاصله مان روزگار میگذارند!

نادیده ماندن هایم را ورق میکنم,

تا میزنم,

و به باد می سپارم,

باشد که باران یادآور اشک هایم شود.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط مهدی |


آنكه می‌گوید دوستت می‌دارم

خنیاگر غمگینی است

كه آوازش را از دست داده است.

ای كاش عشق را زبان سخن بود.

هزار كاكلی شاد

در چشمان توست،

هزار قناری خاموش

در گلوی من.

ای كاش عشق را زبان سخن بود.

آنكه می‌گوید دوستت می‌دارم

دل اندوهگین شبی است كه مهتابش را می‌جوید.

ای كاش عشق را زبان سخن بود.

هزار آفتاب خندان در خرام توست،

هزار ستاره گریان

در تمنای من.

ای كاش عشق را زبان سخن بود.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط مهدی |


وقتی قلبم کوچکتر از غصه هایم میشود.

وقتی دیگر نمی توانم اشک هایم را پشت پلک هایم مخفی کنم

و بغض هایم پشت سر هم می شکند.

وقتی احساس می کنم بدبختی ها بیشتر از سهم من است

و رنجها بیشتر از صبرم.

وقتی امیدها ته می کشند و انتظارها تمام نمی شوند.

وقتی طاقتم طاق میشود و تحملم تمام

و نه گوشی برای شنیدن...

وقتی هیچ دلیلی برای گفتن نیست.

وقتی سکوتم را التماس می کنی

و وادارم می سازی به خاموش ماندن.

وقتی چشمانم را می بندی مرا با تمام قوا به تاریکی هدایت می کنی

دیگر هیچ چیز باقی نمی ماند.

نه از من... نه از سکوت... نه از تاریکی... نه از خاموشی.

خیالت راحت!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط مهدی |


صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم

و می شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب‌،

برای ستاره ها ساز دلتنگی میزنی

و من می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پر کشیدن باز می دارد.

آه. ای شکوه بی پایان

ای طنین شور انگیز‌،

من می شنوم به آسمان بگو که من می شکنم هر آنچه تو را شکسته

و می شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته است.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط مهدی |