می خواهی بروی؟
برو
رفتنت مرا نمی کشد
غمگین هم نمی کند!
من سال هاست اینجا
به انتظار مسافرم نشسته ام
و شما رهگذران را تسلی می بخشم.
او تنها بود و از فرط تنهایی فریاد گرگ سر میداد.
افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد
و همه در پی گرگ بودند
در این میان
فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست.
ثانیه ثانیه نزدیک می شود
یادت نرود
اینجا کسی هست که
به اندازه تمام برگ های رقصان پاییز
برایت آرزوهای خوب دارد.
و وارونه به سقف آویزان کن
تا برعکس ببینم خواب های کودکی ام را
رفتن ها را و آمدن ها را ...
یادم نرفته
عصری را كه عاشق شده بودم
و بادام های باغ را شكل چشم می دیدم.
که چنین سخت به من می نگری
باخبر باش که پِژمردن من آسان نیست
گرچه دلگیرم از دیروزم
گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند
لیک باور دارم دل خوشی ها کم نیست!
زندگی باید کرد
دلمان خوش است که می نویسیم
و دیگران می خوانند و عده ای می گویند
آه چـه زیبا ...
و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند
دلمان خـوش است به لذت های کوتاه
به دروغ هایی که از راست بـودن قشنگ ترند
به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند
یا کسی عاشقمان شود.
با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم
و چه ساده می شکنیم
همه چیز را ... .
