تبليغاتX
پاییز و دریا
جایت چه خالی است

اینجا با همه ی بزرگی اش بی تو سرد می شود

اینجا تا دور دست ها گم می شوم

چه کسی می آید؟

زمان تیره ای است زمانه ای که هیچ کس همسفر حرف هایم

نمیشود

و کسی تا انتهای سادگی ام نمی ماند

ای شکفته در باغ خزان سبزی ام

دلم بی تو می گیرد

مهربانی ها را به تو هدیه می دهم که جایت هیچگاه خالی نماند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط مهدی |


عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یعنی سوز نی آه و شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط مهدی |


اگر مي دانستيم قطره هاي اشك، بدون سوختن دل جاري نمي

شود، هرگز اشكي را در نمي آورديم!

 

 

با خودمان عهد ببنديم هرگز دلي را نشكنيم، زيرا ترميم دل

شكسته بسيار مشكلتر از دست و پاي شكسته است.

 

 

من غیر تو را گزین ندارم چه کنم؟!

درمان دل حزین ندارم چه کنم؟!

گویی که: ز چرخ تا به کی چرخ زنیم؟!

من کار دگر جز این ندارم چه کنم؟!

 

 

عشق هیچ نمی دهد الا خودش و هیچ نمی ستاند مگر از

خودش

عشق مالک هیچ نیست و در تملک کسی هم در نمی آید: چرا

که عشق را عشق کافی است.

 

 

کرامت من بی کرانه است چون دریا

عشق من ژرف است باز چون دریا هر قدر به تو بیشتر می

بخشم بیشتر دارم برای هر دوی ما بی انتها

 

 

اگر دو جان داشتم

یکی را به تو می بخشیدم

و دیگری را برایت فدا می کردم

 

 

وقتی گرد پیری بر سرم نشست

آیا باز هم مرا می بوسی و می گویی

که اکنون در خزان به تو عشق می ورزم

همان گونه که در بهار چنین بود.

 

 

تنت رو دم به دم لرزوندم ای دل

چه بی حاصل تو رو سوزوندم ای دل

+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط مهدی |


غم عشقت بيابان پرورم كرد

هواي بخت بي بال و پرم كرد

به من گفتي صبوري كن صبوري

صبوري طرفه خاكي بر سرم كرد

 

 

مرا نه سر نه سامان آفريدند

پريشانم پريشان آفريدند

پريشان خاطران رفتند در خاك

مرا از خاك ايشان آفريدند

 

 

چرا آزرده حالي اي دل اي دل

مدام اندر خيالي اي دل اي دل

برو كنجي نشين شكر خدا كن

كه شايد كام يابي اي دل اي دل

+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط مهدی |


گم شدن در گم شدن دین من است

نیستی در هستی آیین من است

حال من خود در نمی آید به نطق

شرح حالم اشک خونین من است

کار من با خلق آمد پشت و روی

که آفرین خلق نفرین من است

تا پیاده می روم در کوی دوست

سبز خنگ چرخ در زین من است

از درش گردی که آرد ،باد صبح

سرمه ی چشم جهان بین من است

من چرا گرد جهان گردم ؟ چو دوست

در میان جان شیرین من است

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط مهدی |