تبليغاتX
پاییز و دریا
روزي دروغ به حقيقت گفت: مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و

شنـــا كنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد. آن دو با

هم به كنار ساحل رفتند، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت

لباسهايش را در آورد. دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و

رفت. از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ،

اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط مهدی |


ورق های مرا از هم بپاشید

شما و تیرگی از یک قماشید

چرا جای قصاص شاعرانه

مداد کوچکم را می تراشید؟؟

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط مهدی |


دانشجو اگر عاشق شود

بي پرده مشروط مي شود

چيزي شبيه حذف درس

با عشق مخلوط مي شود.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط مهدی |


زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق

زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق

زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق

رفتن و آخر رسیدن بر در آواره عشق

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط مهدی |


 خدای من :

من در کلبه حقیرانه ام چیزی دارم که تو در عرش کبریایت نداری

من چون تو خدایی دارم و تو چون خودی نداری.

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط مهدی |