روزي دروغ به حقيقت گفت: مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و
شنـــا كنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد. آن دو با
هم به كنار ساحل رفتند، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت
لباسهايش را در آورد. دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و
رفت. از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ،
اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.
ورق های مرا از هم بپاشید
شما و تیرگی از یک قماشید
چرا جای قصاص شاعرانه
مداد کوچکم را می تراشید؟؟
دانشجو اگر عاشق شود
بي پرده مشروط مي شود
چيزي شبيه حذف درس
با عشق مخلوط مي شود.
زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق
زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق
زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق
رفتن و آخر رسیدن بر در آواره عشق
خدای من :
من در کلبه حقیرانه ام چیزی دارم که تو در عرش کبریایت نداری
من چون تو خدایی دارم و تو چون خودی نداری.

