تبليغاتX
پاییز و دریا
روزی یکی بهم گفت راسته که میگن خدا همه رو جفت جفت

آفریده. از زمون آدم و حوا. بعد این گفته اش سرم رو پایین

انداختمو رفتم تو سایه های سطح شهر قدم بزنم. دور و بر خودم

رو نگاه کردم و دیدیم راست میگه همه با جفتای خودشون دارن

با شادی و خوشی می گردند. بعد کمی دید چشمام رو نزدیکتر

کردم اینقدر نزدیک و نزدیک آوردم تا به خودم رسیدم. فهمیدم که

انگاری خدا یادش رفته جفت منو هم بیافرینه.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط مهدی |


مرداب از آغاز جهان کسل بود و خواب آلود و بي رمق

در دل دعا کرد : پروردگارا! مرا بشوران. مي خواهم موج در موج

تو را نيايش کنم.

و خداوند دعاي مرداب را برآورد.

قلب مرداب تپيد زنده شد. در جان مرداب طوفان به پا شد و

مرداب به وجد آمد.

دريا شد و موج موج خداوند را ستايش کرد .

اي بزرگ مهربان به مرداب جانم شوق و شور عبادتت را عطا

بفرما تا همواره نيايشگرت باشم

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط مهدی |


بامدادان به باغ رفتم تا برايت باليني از گل سرخ به ارمغان آورم.

آنقدر گل چيدم که تاب نياورد و بنداش بگسست و گلهاي سرخ

همراه نسيم راه دريا گرفتند و همه رفتند و باز نگشتند فقط امواج

دريا به رنگ گلگون در امدند و تو گويي آب و آتش به هم آميخته

اند. اکنون ديگر گلي ندارم که ارمغانت کنم! اما هنوز بالين ام از

بوي گلهاي سرخ عطر آگين است اگر مي خواهي عطر گلها را

ببويي امشب ره به دامانم بگذار.

اي دوست نمي خواهم بگويم تو را به اندازه اقيانوسها و دريا هها

دوست دارم چرا که درياهها و اقيانوسها را خشک شدني

هستند. نمي خواهم بگويم که تو را به اندازه خورشيد دوست

دارم چون خورشيد را غروبي است . اما مي خوام بگويم تو را به

اندازه قلبم دوست دارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط مهدی |


من از پشـت شـــبهاي بي خـاطـره

من از پشـت زنـــدان غـــم آمـدم

مــــن از آرزوهــــــاي دور و دراز

من از خواب چشــمان نــــم آمدم

تـــو تعـــبير روياي نـــا ديـده اي

تـــو نوري كه بر ســــايه تابيده اي

تـــو يـك آسمـان بخشش بـي طلب

تـــو بر خاك ترديـــد باريـــده اي

تـــو يك خانه در كوچه ي زنــدگي

تـــو يك كوچه در شــهر آزادگـــي

تـــو يك شهر در سرزمين حــضـور

تـــويي راز بودن به اين ســـــادگي

مــــرا با نگـــا هـت به رويــا ببــر

مرا تا تمـــــاشاي فـــــردا ببــــر

دلــــم قطره اي بي تپش در سـراب

مــــرا تا تكــــاپــوي دريـــا ببـر  

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط مهدی |