تبليغاتX
پاییز و دریا

دريا قلبم را با تمام تنهايی بتو خواهم بخشيد

قلب معصومم را که به تنهايی يک ستاره است

قلبم را به دريا خواهم داد

و به دريا خواهم گفت:که با من مهربان باشد

به دريا خواهم گفت: دلم غمگين است

و به اندازه يک دنيا: خستگی را مي شناسم

من قلب معصومم را به دريا خواهم بخشيد

تا به همراهی ماهي ها: به تنهايی خود فکر کنم

ای دريا قلبم را بتو می بخشم

تا بيانديشم:به صداقت ماهي ها

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط مهدی |


دستمال کاغذي به اشک گفت قطره قطره ات طلاست

یک کم از طلاي خود حراج مي کني؟

عاشقم با من ازدواج مي کني؟

اشک گفت : ازدواج ـ اشک و دستمال کاغذي!

تو چقدر ساده اي خوش خيال کاغذي!

توي ازدواج ما تو مچاله مي شوي چرک مي شوي و تکه اي زباله

 مي شوي

پس برو و بي خيال باش

عاشقي کجاست ! تو فقط دستمال باش...

دستمال کاغذي دلش شکست گوشه اي کنار جعبه اش

نشست

گريه کرد و گريه کرد

در تن سفيد و نازکش دويد خون درد

آخرش دستمال کاغذي مچاله شد

مثل تکه اي زباله شد

او ولي شبيه ديگران نشد

چرک و زشت مثل اين و آن نشد

رفت اگر چه توي سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال هاي کاغذي فرق داشت

چون که در ميان قلب خود دانه هاي اشک داشت

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط مهدی |