تبليغاتX
پاییز و دریا

 تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی

و من در پیش چشمان تو مشتی خاك گلدانم

تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان

و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف

و من در آرزوی قطره های پاك بارانم

نمی دانم چه باید كرد با این روح آشفته

به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

تو دنیای منی بی انتها و ساكت و سرشار

و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط مهدی |


 

 آینه پرسید که چرا دیر کرده است؟

نکند دل دیگری او را سیر کرده است؟

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است

تنها دقایقی چند تأخیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است

شاید موعد قرار تغییر کرده است

خندید به سادگیم آیینه و گفت:

احساس پاک تو را زنجیر کرده است

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی

گفت خوابی سال‌ها دیر کرده است

در آیینه به خود نگاه می‌کنم ـ آه!

عشق تو عجیب مرا پیر کرده است

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط مهدی |