تبليغاتX
پاییز و دریا
هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی ست حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط مهدی |


ابری ام یک آسمان بارانی ام

 

گرچه آرامم ولی طوفانی ام

 

ای تو پائیزی ترین احساس من

 

کاش می دانستمت می دانی ام

 

ای نخستین من ای نزدیک دور

 

از کجا تا ناکجا می خوانی ام

 

چون صدا اندر زمین پیچیده ام

 

خود ولی روی افق پنهانی ام

 

ناشناسم ای شناس ناشناس

 

می شناسی دختر ویرانی ام

 

باورم کن باورت اوج من است

 

من به زیر سایه ها زندانی ام

 

ای خدای ناخدایی های من

 

داغ عشقت خورده بر پیشانی ام

 

داغ عشقت خورده بر پیشانی ام

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط مهدی |