در قبال حرف این نامردمان گویش صد باره ام سودی نداشت.
من سکوت بی کسی را در سکوت
می نگارم صد سخن گویم خموش
ای که افسوس از غم نامردمی
ای که حسرت از غبار مردمان
در چنین شهری که صد نابخردان
شهره و مردان پاکش بی صدا؛
بی صدایی پیشه کن ای آشنا
تا به کی خواهی غرورت افکنی!!
تا به کی خواهی به دل خنجر زنی؟
از برای این چنین مردان کور
شب چراغ روشنی گوئی؛ چه سود؟
بی صدایی پیشه كن ای آشنا
هم نوای حسرت فرزانگان
قدر زر زرگر شناسد نازنین
بهر این نامردمان حسرت مچین
بهر این نامردمان حسرت مچین
وحشت از عشق كه نه، ترس ما فاصله هاست
وحشت از قصه كه نه، ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم صحبت از خاطره هاست
صحبت از كشتن نا خواسته ی عاطفه هاست
كوله باریست پر از هیچ كه بر شانه ی ماست
گله از دست كسی نیست مقصر دل دیوونه ی ماست
وحشت از قصه كه نه، ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم صحبت از خاطره هاست
صحبت از كشتن نا خواسته ی عاطفه هاست
كوله باریست پر از هیچ كه بر شانه ی ماست
گله از دست كسی نیست مقصر دل دیوونه ی ماست

