صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
وانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم
صد نقش بر انگیزم با روح در آمیزم
چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم
تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری
یا آنکه کنی ویران هر خانه که می سازم
جان ریخته شد با تو آمیخته شد با تو
چون بوی تو دارد جان، جان را هله بنوازم
هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید
با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم
در خانهء آب و گل بی توست خراب این دل
یا خانه در آ جانا یا خانه بپردازم
نه در بندم نه آزادم
نه آن لیلاترین مجنون
نه شیرینم نه فرهادم
نه از آتش نه از سنگم
نه از رومم نه از زنگم
فقط مثل تو غمگینم
فقط مثل تو دلتنگم
چه غمگینم چه تنهایم
نه پنهانم نه پیدایم
نه آرامی به شب دارم
نه امیدی به فردایم
چه امیدی چه فردایی
چه پنهانی چه پیدایی
اگر خوشحال اگر غمگین
من خوشحالم که تو را دارم
