گفتم که یک غزل بنویسم برای تو
احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
احساس می کنم که شدم مبتلای تو
برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
دل می دهم دوباره به طعم صدای تو
از قول من بگو به دلت نرم تر شود
بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!
دریای من! به ابر سپـردم بیـاورد:
یک آسمان، بهانه ی باران برای تو
ناقابل است، بیشتر از این نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو
در غروبی پر ملال و بی صدا
خبر عریونی باغا رو داد
پاییز اومد این ور پرچین باغ
تا بچینه برگ و بار شاخه ها
کسی از گل ها نمی گیره سراغ
بیا در سوگ دلگیر گل سرخ
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو زاده فصل خزانیم
دو تن پرورده ی دامان گریه
شده ابری تو فضای سینمون
قصه ی بی غمگساری های ما
می دونم پایان نداره بعد از این
قصه ی بی برگ و باری های ما
پاییزه ,پاییز عریون
من و تو خسته و گریون
می نویسم با دل تنگ روی گلبرگ شقایق
فصل دلتنگی پاییز فصل غمگینی عاشق
