نگاه اول تو, عشق درون من را
احیاء و زنده کردست, چشمان بسته ام را
من دیده ام رو بستم, گویی که هیچ ندیدم
اما نشد ببندم, چشم و دل ترم را
من راز نرگسانت, شاید که فاش کردم
زیرا که سرّ خود را, دیدم شد آشکارا
اکنون نده عذابم, ای یار دلنوازم
آخر مگر چه کردم, گشته ام سنگ خارا
تاب وتوان ندارم, گر تو نکنی یادم
در این بهار زیبا, یارا برس به دادم
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند
به جز مداد سفيد!
هيچ کسي به او کار نمي داد!
همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...
يک شب که مداد رنگي ها
توي سياهي کاغذ گم شده بودند
مداد سفيد تا صبح کار کرد
ماه کشید, مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید
که کوچک و کوچک و کوچک تر شد
صبح توي جعبه ي مداد رنگي
جاي خالي او با هيچ رنگي پر نشد
