تبليغاتX
پاییز و دریا

چرا رفتی و با دردم مرا تنها رها کردی

چرا عاشق کشی کردی، چرا با من جفا کردی؟!!

ندانستی که آهم یک شبی گیرد چو دامانت

ندانستی و با هجرت بر این عاشق چه ها کردی

 برایت یک غزل دارم ولیکن نه، بدان جانا

 ز هجرانت هزاران مثنوی ماتم سرا کردی

 قدم هایم دگر سستند، مرا جانا نگاهی کن

 نمی دانی مگر دردم هزاران سر دوا کردی؟؟

 دگر می لرزم از سردی، نمی آید قلم دستم

 تو ای ساقی نگاهی کن، بشر را چون خدا کردی

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط مهدی |