برای تو ... من ... ما و هر چه بین مان گذشت
برای عشقمان که در قابی کوچک و غبار آلود
هنوز هم زیباتر از همیشه لحظه هایمان را در خود جای داده است
همان عشقی که با یک نگاه متولد شد و با یک سلام جان گرفت
همان عشقی که لبخندت آب حیاتش بود
اما نمیدانم چرا به یکباره دیگر سراغی از آن نگرفتی
آن هم درست زمانی که میخواست به ثمر بنشیند
تو می توانستی ...
اما نخواستی ...
در حالی که من میخواستم...
اما نتوانستم
باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه
و اما امروز
باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم
نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟
نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که آن کودک
که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟

