تبليغاتX
پاییز و دریا
خلوتم را مشکن

ای آهوی خرامان دشت خیال

که دیرگاهیست مرا به غربت خاک کوچ داده اند.

به سکوت یک اتاق و یک پنجره.

به شبانه های دلتنگی

به چشمان دفن شدهء مهتاب در دل سیاه شب.

خلوتم را مشکن که پیوند من و ثانیه های منجمد شکسته خواهد شد

و شاید آخرین برگ بر شاخه مرا دوباره به وهم سبز طلوع ببرد

و بوی خاک باران خورده نوید رویش گندم را در شوره زار بدهد.

سعی بر من مبر که من راهی بی عبورم !

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط مهدی |


مرا از یاد خواهی برد

و من از دیدگان سرد تو یک روز میخوانم سرود سرد و غمگین خداحافظ را.

مرا از یاد خواهی برد.

مرا از خویش خواهی راند

و قلبت را که روزی آشیان گرم عشقم بود خواهی برد.

تو از یادم نخواهی رفت !

من از چشمان تو هر دم نگاه تیرهء احساس را پر نور خواهم کرد

و من با خاطراتت زنده خواهم ماند.

چه غمگینم از این رفتن از این تنهائی سنگین چه بیزارم.

مرا از یاد خواهی برد

و میدانم و میدانی که از یادم نخواهی رفت.

 نخواهی رفت هرگز . . .

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط مهدی |