ای آهوی خرامان دشت خیال
که دیرگاهیست مرا به غربت خاک کوچ داده اند.
به سکوت یک اتاق و یک پنجره.
به شبانه های دلتنگی
به چشمان دفن شدهء مهتاب در دل سیاه شب.
خلوتم را مشکن که پیوند من و ثانیه های منجمد شکسته خواهد شد
و شاید آخرین برگ بر شاخه مرا دوباره به وهم سبز طلوع ببرد
و بوی خاک باران خورده نوید رویش گندم را در شوره زار بدهد.
سعی بر من مبر که من راهی بی عبورم !
و من از دیدگان سرد تو یک روز میخوانم سرود سرد و غمگین خداحافظ را.
مرا از یاد خواهی برد.
مرا از خویش خواهی راند
و قلبت را که روزی آشیان گرم عشقم بود خواهی برد.
تو از یادم نخواهی رفت !
من از چشمان تو هر دم نگاه تیرهء احساس را پر نور خواهم کرد
و من با خاطراتت زنده خواهم ماند.
چه غمگینم از این رفتن از این تنهائی سنگین چه بیزارم.
مرا از یاد خواهی برد
و میدانم و میدانی که از یادم نخواهی رفت.
نخواهی رفت هرگز . . .

