تبليغاتX
پاییز و دریا
ای طلوع اولین دوست, ای رفیق آخر من

بسلامت, سفرت خوش, ای یگانه یاور من

مقصدت هر جا که باشه, هر جای دنیا که باشی

 اونور مرز شقایق, پشت لحظه ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت, سپر بلای من بود

تنها دست تو رفیق, دست بی ریای من بود

اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی

برای من, من که غریبم تو رفیقی جون پناهی

یاور همیشه مومن, تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوریت, برای من شده عادت

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط مهدی |


کاش می دانستم فردا شعرهای آواره مرا چه کسی خواهد خواند؟

همان ته مانده های احساسم,

حکایت قلبم که به صلیب کشیده شد,

در شاهراه های بیقراری.

کاش می دانستم تو را چه خواهد شد, آن زمان که شعرهایم را می خوانی؟

خنده، ترحم، نفرت؟

شعرهایی که واژه هایش را با روحم,

تکواژهایش را با احساسم,

واج هایش را با الفبای تنهاییم,

و بی وزنیش را با آهنگ آشنای غم معنا بخشیدم.

کاش می دانستم روزی خواهی آمد.

روزی که شوق دفن شده ام از گور واژگان برخیزد

و حس سالهای مرگ را فریاد زند.

حس سالهای بی تویی را که نمیدانم زمانه یا زمین کدامیک تو را از من ربود؟

کاش می دانستم فردا شعرهای آواره مرا چه کسی خواهد خواند؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط مهدی |