تبليغاتX
پاییز و دریا
هیچکس نخواهد گفت روزی باد قاصدکی را آورد!

چرا که همیشه با باد قاصدکان می آیند.

هیچکس نخواهد گفت باد قاصدکی را برد!

چرا که با باد قاصدکان می روند.

هیچکس در هیچ کجای حافظه اش ردی خاکستری از قاصدکی که بود و

نبودش به یاد هیچکس نمی ماند به جا نگذاشته است!

هیچکس روزی نخواهد گفت:

های ... یادش به خیر! قاصدکی سفید دیروز بود و امروز نیست.

همه به او خواهند خندید!

آری!

آرام می آید. نمی فهمی آمدنش را. پشت پنجرهء اتاقت می نشیند.

با باد به شیشه میخورد و تو هنوز ندیدی اش.

چه فرقی میکند که ببینی اش یا نه؟

چه فرقی میکند که تلاش کند تا خودش را به تو نشان دهد؟

شاید تمام تلاشش برای اینکه بگوید هستم هم نابجاست.

اصلا چه ضرورتی دارد این حرف زدن از بودن و درک شدن یا از شنیده شدن

و فهمیده شدن؟

احساس میکنم عاقبت ما هم زمین خواهیم خورد

روی دستان کسی خواهیم مرد.

عاقبت این بازی باخته را با فدای جان خود خواهیم برد.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط مهدی |


سایبان بودم برای رزاقی ها

اما کسی در طوفان سهمگین تنهایی

سایه سارم نبود.

عاشق نبودم اما دوست داشتم باشم.

محتاج بودم

اما دوست نداشتم باشم.

همیشه خسته بودم از سرما.

دلم گرمای محبت میخواست.

گرمایی همچون آغوش مادر یا بوسهء پدر یا آشیانهء یک همسفر.

و هنوز منتظرم تا امیدی بر قلبم بتابد.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط مهدی |