تبليغاتX
پاییز و دریا
باز هم پائیز، قلب مرا به یغما برد.

باز هم پائیز آمد اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم.

شاید حتی همراهی برای قدم زدن در میان برگهای بی جان.

هنوز برگها نیز ترانه قدمهای عاشقانهء ما را به خاطر دارند,

قدمهایی به وسعت دو قلب عاشق، قدمهایی به همنوازی همه درختان

و شاید قدمهایی از کرانه قلب عاشق من بر روی دفتر خاطرات زندگی سردم.

آری!

زمان صبر نمیکند روزی با تو, حالا بدون تو

از این فصل و کوچه های دلتنگی آن عبور میکنم.

اما پائیز نیز به دنبال نوای قدمهایت از قلب من کوچ کرده است.

عشق را در پائیز باید شناخت، جان را در همین فصل باید نثار کرد،

شاید عقل را نیز در همین فصل می بایست به حراج گذاشت!

پائیز فصل قلب است، فصل عشق است،

فصل جوانی و فصل خیانت است.

در پائیز بیشتر از همیشه عاشق میشویم,

بیشتر از همیشه خیانت میکنیم و از همیشه بیشتر دوست میداریم.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط مهدی |


آرام و بی صدا آمده ام در این نیمه شب پاییز

با نی لبکی در دست تا در حضور چشمانت،

آرامش را برایت نجوا کنم.

شانه هایت را تکان می دهم و دستانت را سخت در دستانم می فشارم.

تو را از این همه سیاهی شب خاموش,

در آغوش پیراهن سفیدم می گذارم.

تنهایی هایمان را با ماه قسمت می کنیم و در چشمان من,

و من در چشمان تو

لبریز و سرشار از نگاه هم,

در سرزمین پاکی های خیال تو قدم می زنیم.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط مهدی |