که از خرابه های هرزگی به قصر سفید عشق هدایتم کردی
و عاشقی بیقرار و یاری با وفا برای خویش ساختی.
آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را برای خود پذیرفتی
و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی
و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی.
چگونه فراموشت کنم، تو را
که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و تپش قلبت را حس میکردم
و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم
که خدایا پس کی او را خواهم یافت!
چگونه فراموشت کنم، تو را
که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم.
برایم تمامی اسم ها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند.
دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم
فکرم را به تو می دهم بازوانم را به تو می بخشم
و نگاهم از آن توست و شانه هایم که مپرس با من غریبه اند
و تمامی لحظه ها تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند
چگونه فراموشت کنم، تو را
و با طلوع خورشید در حسرت دیداری آب میشدم.
و تنها امید دل کوچکم این بود که شاید فردا دوباره مرا از نو بسازی.
گذشتت از من را بدلیل سرما نادیده میگرفتم.
ولی انتظار یکسالهء زمستان سال بعدی را چه کنم؟
کسانی که آدم برفی را ساختند هیچ احساسی ندارند.
چون اصلاً بفکر ذوب شدن او نیستند ای کاش میشد
مثل آدم برفی آب شوم اما دوباره باامید زندگی کنم.

