غمگینم مثل درختی تنها در کنج کویر
مثل یک قاصدک اسیر در چنگال مرداب پیر
مثل یک دختر بچهء تنها که راه خانه را گم کرده
مثل بچه گنجشکی که از لانه اش افتاده پایین.
غمگینم مثل برگهای پاییزی که محکومند از شاخه جدا شوند
مثل چهرهء مادرم وقتی...!
غمگینم و انگار هیچ دستی نیست که مرا از غمهایم بگیرد
و انگار هیچ مرهمی نیست که بر زخم هایم آرامش بخشد.
و ...!
و « احساس میکنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد ».
میدانم فاصله ی ما زیاد شده،
اما نمیدانم تو دور شده ای یا من،
تو سفر کردی یا من جا ماندم،
تو تکرار کردی یا من...
ولی کاش !!
ولی کاش آینه ای داشتی،
و میدیدی کسی در پشت منظر نگاهت
هم آغوش خاک گشته،
و لحظه لحظه ی خاطرات بودنت را در این فاصله ها میگذارد
تا به تو نزدیک تر شود...
کاش میدانستی که کسی آمار قدمهایت را دارد...
