امشب غریبانه کوچه را گذشتم.
فردا شهر غریبی را سفر...
امروز تاریکتر از شب, فردا را نمیدانم.
دیروز را مانده ام, امروزم نیامده, فردا...!
تمام نوشته هایم خط خط, قدم هایی است
که ناتوان, به سویت شتابزده می آیند.
ولی بی فایده از ندیدن تو, کوچه را بر میگردند.
به امید فردایی که نمیدانم...
صدای برگشتنی زمزمه ی کوچه می شود,
دوباره, سه باره, و چند باری شنیده
ولی دیده نه ...!
پژواک انتظار بود و بس!
انتظاری ترسناکتر از تنهایی شبهای بی شبگردی که
کابوسم می شدند.
دیگر تمام شدم!
سکوتی ممتد, انتهای کوچه فریادم میزند که بیا!
من می روم!
ولی کوچه بی پایان است!
غرق در بینهایتِ کوچه...
دیگر خودم را نمی یابم.
خدا نگهدارم!
در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم.
من بهار عشق را ديدم ولي باور نکردم
يک کلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم.
من زمقصدها پي مقصودهاي پوچ افتادم
تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم.
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت.
بهارم رفت.
عشقم مرد.
يارم رفت.

