تبليغاتX
پاییز و دریا

صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم

و می شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب‌،

برای ستاره ها ساز دلتنگی میزنی

و من می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پر کشیدن باز می دارد.

آه. ای شکوه بی پایان

ای طنین شور انگیز‌،

من می شنوم به آسمان بگو که من می شکنم هر آنچه تو را شکسته

و می شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته است.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط مهدی |


احساسم را به من باز پس دهید,

که زیستن بدون احساس بودن, از نبودن هم سخت تر است.

چه شده است؟!

چرا روح مرا به زنجیر می کشید.

سایه ی لطفتان هیمه ی آتشی است که بر جان من شعله میکشد.

رهایم کنید!

من نمیخواهم از شما هیچ نمی خواهم.

نه مهربانی, نه رحم, نه عشق, نه دوستی, نه محبت, نه نگاه.

فقط احساسم را به من باز پس دهید تا باشم.

من پرواز خواهم کرد, تا خود خورشید و با خورشید یکی خواهم شد,

و در میان بهت و حیرت تو از خورشید خواهم گذشت.

و از عدمی که تو بر من آفریده بودی گذر خواهم کرد.

حتی از ازل خواهم گذشت,

تا به سرزمینی تهی برسم که مرا آنجا آفریدند. مرا در هراس هیچ طعام دادند,

و در عظمتی به پهنای تمام نبودنها پرواز دادند.

من با احساسم تا خود آشیانه پرواز خواهم کرد.

سینه ی آسمان را خواهم شکافت و تا بینهایت پرواز خواهم کرد.

و تو _ تقدیر _ تنها نظاره گر پرواز من خواهی بود.

و دیگر هیچ... .

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط مهدی |