سالهاست نگاهم به قاب خالی در خشکیده است.
بی تو می خندم بی تو می گریم
بی تو خیس باران می شوم
و زورقی از جنس زمان
مرا به حضور بی انتهای تو نزدیک تر می کند.
سالهاست با تو بودن مرده است.
درست یا غلط؟
نمیدانم!
دل من سالهاست که آموخته,
شکستنش را به سرعت لبخندی فراموش کند.
پا نخواهم داد به این کدورت خاموش,
که آبستن فاصله مان روزگار میگذارند!
نادیده ماندن هایم را ورق میکنم,
تا میزنم,
و به باد می سپارم,
باشد که باران یادآور اشک هایم شود.

