تبليغاتX
پاییز و دریا - خدا نگهدارم

امشب غریبانه کوچه را گذشتم.

فردا شهر غریبی را سفر...

امروز تاریکتر از شب, فردا را نمیدانم.

دیروز را مانده ام,  امروزم نیامده,  فردا...!

تمام نوشته هایم خط خط,  قدم هایی است

که ناتوان, به سویت شتابزده می آیند.

ولی بی فایده از ندیدن تو,  کوچه را بر میگردند.

به امید فردایی که نمیدانم...

صدای برگشتنی زمزمه ی کوچه می شود,

دوباره,  سه باره, و چند باری شنیده

ولی دیده نه ...!

پژواک انتظار بود و بس!

انتظاری ترسناکتر از تنهایی شبهای بی شبگردی که

کابوسم می شدند.

دیگر تمام شدم!

سکوتی ممتد, انتهای کوچه فریادم میزند که بیا!

من می روم!

ولی کوچه بی پایان است!

غرق در بینهایتِ کوچه...

دیگر خودم را نمی یابم.

خدا نگهدارم!

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط مهدی |